تاريخ : دوشنبه ۱۳۹۹/۰۱/۰۴ | 20:11 | نویسنده : محمدهادی احمدیانی

چون تو کو در چمن حسن٬ سمن سیمایی ... یا چو من ای گل صد برگ٬ هزار آوایی

تا تو چون چشم غزالان غزل شیوایی ... در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی

خرقه جایی گرو باده و دفتر جایی

من که چشمم کرم ابر بهاری دارد ... شاخسار طربم حسرت باری دارد

خاطرم گرد غم شاهسواری دارد ... دل که آیینه شاهیست غباری دارد

از خدا می طلبم صحبت روشن رایی

اشک٬ دریا و منش کشتی سیمین لنگر ... موجها نقره فشانم ز پس یکدیگر

بو که آهنگ تفرج کند آن افسونگر ... جوی ها بسته ام از دیده به دامان که مگر

در کنارم بنشانند سهی بالایی

آتش طور به گوش دل شبگرد شبان ... خواند سرّ ادبی محتجب از بی ادبان

گو دلش بازنگوید به زبان ضربان ... سرّ این نکته مگر شمع بر آرد به زبان

ور نه پروانه ندارد به سخن پروایی

گو خزف در صف گوهر نبرد راه به گنج ... که ترازو نبود جز به کف گوهر سنج

مهره نرد میامیز به شاه شطرنج ... نرگس ار لاف زد از شیوه چشم تو مرنج

نروند اهل نظر از پی نابینایی

تا ندای طربم داد به میخانه سروش ... سخن توبه زاهد نگرفتم در گوش

وز کف مغبچه بزم تو خوش دارم نوش ... کرده ام توبه به دست صنم باده فروش

که دگر می نخورم بی رخ بزم آرایی

دوش جاروی خزان صحن چمن را می رُفت ... که بهار و گل و بلبل همه حرفی بس مفت

خواب سَر وَش به هیاهوی زغن می آشفت ...این حدیثم چه خوش آمد که سحرگه می گفت

بر در میکده ای با دف و نی ترسایی

گر همه شعر عرب معجز جاحظ دارد ... ور همه شعبده در موعظه واعظ دارد

خواجه ماست کزین طرفه مواعظ دارد ... گر مسلمانی از این است که حافظ دارد

آه اگر از پس امروز بود فردایی